|
|
|
 |
|
دیشب بامامانم رفته بودیم جشن تولدرادیو بدنبوداماازهمه بهتربرنامه عمورحیم ونوه اش بودکه من خیلی خندیدم دیگه حوصله ام سررفته بودودوست داشتم شلوغ کنم امابه مامانم قول داده بودم که شلوغ نکنم اماخوب حوصله ام سررفته بودبچه های دیگه هم خیلی شلوغ نمی کردندمن هم مجبور بودم همان جا بنشینم وباموبایل مامانم بازی کنم حالایک بجه کوچک هم می خواست موبایل رابه اوبدهم البته یک کمی دادم بازی کردامازودازش گرفتم حالااگرتوانستم بقیه اش رابعدازظهرمی نویسم چون الان سرویس مدرسه ام می آید. |
|
|
|
|
|
| |
|
|
برای احدچگینی |
 |
|
این روزهابابام شب هادیرمی آیدوچون من کمتر اورامی بینم می خواهم براش نامه بنویسم .باباازاین
زحمت هایی که برای من می کشی سپاسگزارم.
باباکی دوباره به سرزمی عجایب می رویم.بابااگرمن خوب شدم بیاباهم بیرون برویم .
راستی چرادیگردرخانه بامن بازی نمی کنی ؟
راستی چراچندروزی است که ناراحتی .
بابامن توراخیلی دوست د ارم . |
|
|
|
|
|
| |