تبليغاتX
یادداشتهای هفت سالگی
   
یادداشتهای هفت سالگی
پسری در حال و هوای خاک بازی
 
 
 
 
 

یکشنبه دوازدهم آذر 1385

دیشب بامامانم رفته بودیم جشن تولدرادیو بدنبوداماازهمه بهتربرنامه عمورحیم ونوه اش بودکه من خیلی خندیدم دیگه حوصله ام سررفته بودودوست داشتم شلوغ کنم امابه مامانم قول داده بودم که شلوغ نکنم اماخوب حوصله ام سررفته بودبچه های دیگه هم خیلی شلوغ نمی کردندمن هم مجبور بودم همان جا بنشینم وباموبایل مامانم بازی کنم حالایک بجه کوچک هم می خواست موبایل رابه اوبدهم البته یک کمی دادم بازی کردامازودازش گرفتم حالااگرتوانستم بقیه اش رابعدازظهرمی نویسم چون الان سرویس مدرسه ام می آید.

 
 

چهارشنبه هشتم آذر 1385

برای احدچگینی

این روزهابابام شب هادیرمی آیدوچون من کمتر اورامی بینم می خواهم براش نامه بنویسم .باباازاین

زحمت هایی که برای من می کشی سپاسگزارم.

باباکی دوباره به سرزمی عجایب می رویم.بابااگرمن خوب شدم بیاباهم بیرون برویم .

راستی چرادیگردرخانه بامن بازی نمی کنی ؟

راستی چراچندروزی است که ناراحتی .

بابامن توراخیلی دوست د ارم .

 
 

Weblog Themes By Pars Theme