|
|
|
 |
|
دوستم علی ازخانه ی ما رفتندحالا خیلی تنها شده ام وحوصله ام هی سر می روددیروز به مامانم گفتم بیا فوتبال بازی کنیم قبول کرد امازودازبازی خسته می شود شایدهم به این خاطر است که خیلی کارداردحیاط هم که می روم باز این مامان نگران است اگرزمین بخورم یادست وپام دردبگیردمامان وباباخیلی ناراحت می شوندتازگی هابا یک زنبور دوست شدم وقتی به مادرم گفتم خندیدوگفت من هم که بچه بودم ازاین دوستهاداشتم بعد هم ساکت شد فکر کنم به یاد بچگی هایش افتادهمیشه دلم می خواهدزودبزرگ شوم دیروزازمامانم پرسیدم کی اندازه بابامی شوم گفت الان خیلی بهتریوبعدهم یک چیزهایی گفت که من زیادنفهمیدم اما فکر می کنم اوازاین که بزرگ شده زیادخوشحال نیست. |
|
|
|
|
|
| |
|
|
|
 |
|
دوستم علی ازخانه ی ما رفتندحالا خیلی تنها شده ام وحوصله ام هی سر می روددیروز به مامانم گفتم بیا فوتبال بازی کنیم قبول کرد امازودازبازی خسته می شود شایدهم به این خاطر است که خیلی کارداردحیاط هم که می روم باز این مامان نگران است اگرزمین بخورم یادست وپام دردبگیردمامان وباباخیلی ناراحت می شوندتازگی هابا یک زنبور دوست شدم وقتی به مادرم گفتم خندیدوگفت من هم که بچه بودم ازاین دوستهاداشتم بعد هم ساکت شد فکر کنم به یاد بچگی هایش افتادهمیشه دلم می خواهدزودبزرگ شوم دیروزازمامانم پرسیدم کی اندازه بابامی شوم گفت الان خیلی بهتریوبعدهم یک چیزهایی گفت که من زیادنفهمیدم اما فکر می کنم اوازاین که بزرگ شده زیادخوشحال نیست. |
|
|
|
|
|
| |