بازهم رنگین کمان در مردمک چشمم نشسته
قرمز رنگ خون یک شهید
نارنجی رنگ پرتغال یا نارنگی
زرد رنگ خورشید
سبز رنگ امام علی(ع)
آبی رنگ خدا
نیلی رنگ چشمت
بنفش رنگ بهشت
+ نوشته شده در جمعه دوازدهم بهمن 1386ساعت 9:5  توسط نوژن چگینی
|
امسال ماخیلی تعطیلی داشتیم هی برف می آمدوماتعطیل می شدیم وباآرش می رفتیم برف بازی می کردیم یک بارهم یک آدم برفی بزرگ درست کردیم که خیلی خوشگل شدمامانم می گویدبچه هاتعطیلی راازبرف بیشتردوست دارندراستش مامانم درست می گویدامامن برف وتعطیلی راباهم دوست دارم
+ نوشته شده در سه شنبه نهم بهمن 1386ساعت 7:58  توسط نوژن چگینی
|
امسال کلاس سوم هستم معلم خوبی داریم امابعضی وقت هاخیلی جیغ می زندمامانم می گویدحق داردسی تاپسر بچه دیوانه اش می کنندامسال تصمیم گرفته ام تا صبحانه می خورم مامانم برایم خاطره تعریف کندمامانم هرروزبرایم ازخاطره های بچگی اش می گویدومن به جایش دیگ سر صبحانه نهخوردن بازی درنمی آورم.
امسال دوتادوست جدیدبه کلاس ماآمدندولی سه ازدوستان قبلی ام ازکلاس مارفته اندامسال یه جوردیگری به مدرسه نگاه می کنم فکرمی کنم امسال بهتربایددرس بخوانم.
+ نوشته شده در چهارشنبه هجدهم مهر 1386ساعت 6:49  توسط نوژن چگینی
|
سلام دلم خیلی برای نوشتن تنگ شده بودآخرش کامپیوترمان بعدازدوماه درست شدحالاراحت شدم امابیشترکامپوتربازی می کنم تابستان خیلی خوب است چون آدم هرچقدردلش بخواهدبازی می کندازاول تیرماه کلاس فوتبال می رفتم که حالاتمام شده است بابایم می گویدبایدبه کلاس خوشنویسی هم بروم شایدرفتم این روزهاخیلی خوش می گذردچندروزهم ازطرف اداره مامانم رفتیم زیباکناراماهواخیلی گرم بود
+ نوشته شده در پنجشنبه یازدهم مرداد 1386ساعت 7:52  توسط نوژن چگینی
|
من آرزودارم پدرومادرم همیشه سلامت باشندوسایه آنهاروی سرمن باشدخانم یزدانمهرهمیشه خوشحال باشدوقتی بزرگ شدم دکتر بشوم وهمه ادمهاداخل بهشت باشندوشماهم سالم باشید واقاامام زمان ظهورکنند.ومن وقتی بزرگ شدم سه تابچه داشته باشم.
+ نوشته شده در سه شنبه یکم خرداد 1386ساعت 20:53  توسط نوژن چگینی
|
من تنبل نیستم امااین کامپیوترچندوقت خراب بود.خبرتازه این که مابه خانه جدیدی آمده ایم اینجایک هم بازی دارم که اسمش آرش است مهساومتین هم نزدیک خانه مازندگی می کنندخلاصه این که سرکوچه مان هم یک سوپرمارکت هست که من دایم ازآنجاخریدمی کنم جای شماخالی
+ نوشته شده در یکشنبه نهم اردیبهشت 1386ساعت 21:26  توسط نوژن چگینی
|
تعطیلات هم تمام شدعیدخیلی خوب است امسال کلی عیدی گرفتم تازه بابام یک کمی هم به من رانندگی یاددادآخه من عاشق ماشین هستم آن هم باسرعت اماامسال چون همیارپلیس بودم دیگه نمی توانستم به بابام بگویم تندبرودراستی من همیشه ازاین که ماشین کادوبگیرم خیلی خوشم می آیدمامانم می گویدعیدی که آدم توی بزرگی می گیرداصلامزه عیدی های بچگی رانداردنمی دانم چراامافکرمی کنم بزرگترهاازاین بزرگ شدهاندزیادخوشحال نیستندامامن خیلی دلم می خواهدبزرگ شوم .
+ نوشته شده در سه شنبه چهاردهم فروردین 1386ساعت 11:8  توسط نوژن چگینی
|
کارنامه هایمان رادادندمعدلم بیست شده مامان وبابام خیلی خوشحال شدندمامان گفت خداراشکرکه نمره خوشنویسی رادرکارنامه نگذاشته اندحالاچندروزی است که مادرم خودش بامن خوشنویسی کارمی کندیک کمی هم خوش خط ترشده ام راستی قراراست تابستان بانمایشهای رادیوکارکنم امامن موسیقی راهم دوست دارم شعرعلی کوچولوراهم خیلی دوست دارم ازوقتی یادم هست مامانم این شعررابرای من خیلی می خواندازبابام هم چندتاشعرلری یادگرفته ام که توی مدرسه برای بچه هامی خوانم البته آنهانمی فهمندمن چه می گویم ومن خیلی کیف می کنم حس می کنم اینهایک رازبین من وبابام هستند.
+ نوشته شده در چهارشنبه هجدهم بهمن 1385ساعت 20:46  توسط نوژن چگینی
|
شنبه امتحانهایم شروع می شوددرس هایم خوب است از امتحان هم بدم نمی آیدبه جزیکی اش آن هم خوشنویسی است راستش خط من زیادخوب نیست یک معلم خوشنویسی هم داریم که همش بابچه هادعوامی کندومی گویدخط شمابرای من ارزش نداردحالانمی دانم باخوشنویسی چه کارکنم
+ نوشته شده در جمعه بیست و دوم دی 1385ساعت 8:11  توسط نوژن چگینی
|
دیشب بامامانم رفته بودیم جشن تولدرادیو بدنبوداماازهمه بهتربرنامه عمورحیم ونوه اش بودکه من خیلی خندیدم دیگه حوصله ام سررفته بودودوست داشتم شلوغ کنم امابه مامانم قول داده بودم که شلوغ نکنم اماخوب حوصله ام سررفته بودبچه های دیگه هم خیلی شلوغ نمی کردندمن هم مجبور بودم همان جا بنشینم وباموبایل مامانم بازی کنم حالایک بجه کوچک هم می خواست موبایل رابه اوبدهم البته یک کمی دادم بازی کردامازودازش گرفتم حالااگرتوانستم بقیه اش رابعدازظهرمی نویسم چون الان سرویس مدرسه ام می آید.
+ نوشته شده در یکشنبه دوازدهم آذر 1385ساعت 7:19  توسط نوژن چگینی
|